wait لطفا صبر کنید
26 مهر 1398 - 18 صفر 1441
NotCache List Paramters: 1&0&0!Model&55 Name List:الگوي جستجو تك جستجو پیشرفته
صفحه اصلی » دروس » فقه » کتاب مکاسب » بیع » شرائط متعاقدین » عقل
232

4

-

شنبه

-

1398/06/30

 

 

بیع/شرائط متعاقدین/عقل «متن اولیه»

«متن اولیه» (متن موجود نظارت پژوهشگر بر آن اعمال نشده است)

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ یا لَیتَنی کنتُ مَعَکم فَأفُوزَ فَوزا عَظیما.

اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ ، اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنَ، وَشایَعَتْ وَبایَعَتْ وَتابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ ، اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً.

بحث در جهت رابعه بود در شرط سوم یا شرط دوم که عقل بود. ادله‌ی داله‌ی بر اشتراط عقل بیان شد تا رسیدیم به دلیل آخر که عبارت بود از تمسک به اصل فساد در معاملات که توضیح آن را گفتیم برای جلسه‌ی بعد. اما همان‌طور که اشاره کردیم در مقام، بعض روایات هست که آن‌روز نرسیده بودیم آن‌ها را جمع‌آوری کنیم، حالا چون بحمدالله آن‌ها را جمع‌آوری کردیم رتبه‌ی آن مقدم است بر اصالة الفساد. بنابراین ابتداءً آن روایات را عرض می‌کنیم و بعد آن دلیل آخر.

مجموعاً به آیه‌ی شریفه‌ی «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِل‏» (نساء، 29) استدلال کردیم، به ادله‌ی کتابی و سنتی دالّ بر اشتراط عدم سفاهت، استدلال کردیم گفتیم مفهوم اولویت‌ آن‌ها دلالت می‌کند و هم‌چنین استدلال کردیم به سیره‌ی عقلاء و اجماع، ضرورت و مسلمیّت این مسئله از نظر فقهی که این‌ها را بررسی کردیم.

در مقام بعض روایات مبارکاتی هم هست که می‌توان به آن‌ها استدلال کرد که باید مورد بررسی قرار بدهیم. یکی از آن روایات، روایتی است که صاحب وسائل قدس سره در باب بطلان عتق سکران نقل فرموده است و هم‌چنین در کتاب الحجر، باب اول، حدیث دوم. «و عن عدّة من أصحابنا» یعنی محمد بن یعقوب کلینی «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ عَبْدِ الْکَرِیمِ عَنِ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ الْمَعْتُوهَةِ الذَّاهِبَةِ الْعَقْلِ أَ یَجُوزُ بَیْعُهَا وَ صَدَقَتُهَا قَالَ لَا» حلبی از امام صادق سلام‌الله علیه به حسب این نقل سؤال می‌کند از مرأ‌ة‌ای که معتوهه هست، معتوهه در لغت گفته شده است ناقص العقل من غیر جنونٍ أو المدهوشه، دهشت او را برداشته و حواسش الان نیست ولی مجنون نیست. اما در این روایت همان‌طوری که بعض بزرگان هم تصریح کردند چون صفت الذاهبة العقل دارد پس قهراً به معنای ناقص العقل یا به معنای مدهوش معنا نمی‌شود اگر این نبود المعتوهه ممکن بود به آن معنا باشد اما الان چون موصوف شده به صفت الذاهبة العقل، پس یعنی عقل ندارد. سؤال سائل این است که مرأة‌ای که بدون عقل است و قهراً بدون عقل که بود مجنون است آیا بیع او و صدقه‌ی او نافذ است؟ و نقل صاحب جواهر هِبَتُها هم اضافه شده در خود مصادر ما ندیدیم ولی صاحب وسائل که نقل می‌کند «و یجوز بیعُها و هبتها و صدقتُها قال لا» حضرت فرمود نه، بیع او نافذ نیست صدقه‌اش نافذ نیست هبه‌اش نافذ نیست. پس بنابراین عدم نفوذ در این فرض کاشف است و دالّ است بالدلالة الالتزامیة بر این که پس معلوم می‌شود عقل شرط صحت معامله است صحت بیع است.

س: ببخشید این الذاهبة العقل با این هم سازگار است که همان ؟؟؟ همان لحظه عقلش پریده چون آن ذاهبة العقلی که جنون است رفع عقل است به صورت دائمی، ولی اگر آنی باشد و در لحظاتی باشد باز ذاهبة العقل صادق است ولی جنون صادق نیست با این هم سازگار است کاملاً.

ج: عقل ندارد، نه تعقّل ندارد.

س: کاملاً عرفی هست که می‌گوید آقا مثلاً این حالتی برایش پیش آمده که لحظاتی عقلش پریده چون این دیگر دلالت ندارد که عقلش دائماً پریده که منطبق بر جنون بشود حتماً، با هر دو کاملاً سازگار است که لحظاتی عقلش پریده که اصلاً با جنون هم دیگر میانه‌ای ندارد.

ج: حالا ببینیم ان شاء‌الله شما «وَ سارِعُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُم‏» عمل می‌فرمایید.

عرض می‌کنم به این که آیا استدلال به این روایت شریفه تمام است یا نه؟ از چند نظر، حالا حداقل دو نظر یُناقش در استدلال به این روایت.

مناقشه‌ی اول این است که «المعتوهة ذاهبة العقل» ممکن است که همان‌طور که ایشان می‌فرمایند مقصود این نباشد که اصلاً عقل ندارد به خصوص که الذاهبة العقل هم دارد می‌گوید. بلکه مقصود لعلّ همین باشد که تعقّل ندارد. و مؤیِّد این مسئله این است که در کتاب شریف استبصار بعد از این روایت، روایت دیگری را شیخ طوسی قدس سره نقل می‌کنند که در آن‌جا امام از سائل معنای معتوه را سؤال کردند که مقصود تو چیست. آن‌جا این هست «رَوَى حَمَّادُ بْنُ عِیسَى عَنْ شُعَیْبٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الْمَعْتُوهِ یَجُوزُ طَلَاقُهُ فَقَالَ مَا هُوَ فَقُلْتُ الْأَحْمَقُ الذَّاهِبُ الْعَقْلِ فَقَالَ نَعَمْ» حضرت که سؤال کردند معنای آن این نیست که حضرت نمی‌دانند گاهی برای این است که موضوع خوب مبیّن و شفاف بشود که بعداً سائل اشتباه نکند یا دیگران اشتباه نکنند. حضرت می‌فرمایند مقصود از معتوه چیست؟ او معنا کرد «الْأَحْمَقُ الذَّاهِبُ الْعَقْلِ» احمق، به قرینه‌ی احمق کسی که اصلاً عقل ندارد و مجنون است نمی‌گویند که این احمق است، احمق کسی است که دستگاه قوه‌ی عاقله را دارد اما درست تفکّر نمی‌کند. علی ماینبغی تعقّل ندارد بنابراین ممکن است که بگوییم المعتوه ذاهب العقل یا المرأة المعتوهه الذاهبة العقل در این‌جا شاید به آن معنای...

این اشکال ممکن است به این‌طور جواب داده شود که مرحوم شیخ قدس سره... خودشان چون در این روایت شعیب این‌جوری هست «فَقُلْتُ الْأَحْمَقُ الذَّاهِبُ الْعَقْلِ فَقَالَ نَعَمْ» حضرت فرمود طلاقش درست است. در آن روایت قبلی حضرت فرمود بیعش و این‌ها درست نیست بعضی روایات این صدر را هم دارد که آن‌جا فرموده طلاقش هم درست نیست خب بین این دو تا تعارض می‌شود. شیخ فرموده «فالوجه فی هذا الخبر احد شیئین، أحدُهما أن یکون محمولاً علی ناقص العقل لا فاقده بالکلّیة» فرموده این دومی که کلمه‌ی الاحمق دارد این حمل می‌شود بر ناقص العقل، اما آن اولی فرموده الزائل العقل، واقعاً دارد می‌گوید عقلش زائل است زائل شده دیوانه شده بنابراین این دومی ناقص العقل مقصود هست که حضرت فرموده نعم طلاقش درست است اما آن اولی مقصود، ظاهرش، ظاهر اصالة الحقیقه این هست که همان معنای حقیقیش مراد است. الذاهب العقل، یعنی عقلش از بین رفته و عقل الان ندارد. بخواهیم جور دیگری معنا بکنیم خلاف اصالة الحقیقه است. ظاهر الذاهب العقل این است که عقلش ذهاب پیدا کرده و وجود ندارد و نیست بنابراین شیخ طوسی قدس سره استظهارشان از آن روایت اول این است و همین‌طور که عرض کردم اصالة الحقیقه هم همین‌ را اقتضاء می‌کند.

علاوه بر این که اگر ما این را هم بپذیریم، خب به این روایت ممکن است به مفهوم اولویت استدلال کنیم. وقتی کسی عقل دارد اما دهشت او را گرفته و طوری شده که الان دستگاه ادراکی او درست کار نمی‌کند. اگر شارع بفرماید بیع این نافذ نیست خب آن‌جایی که به طور کلی اصلاً عقل ندارد حالا آیا این اولویت عرفیه بل العقلیه ندارد. پس بنابراین این روایتی که می‌فرماید بیع معتوه ذاهب العقل نافذ نیست صحیح نیست یا به دلالة مطابقی دلالت می‌کند اگر ما الذاهب العقل را همان معنای لغوی‌ای که اصالة الحقیقه اقتضاء می‌کند و حتی عرفی، به این معنا بگوییم که یؤیّدُهُ فرمایش شیخ طوسی، اگر هم بگوییم محتمل است و مردد است شاید معنای الذاهب العقل این‌جا همین باشد که یعنی الان عقلش کار نمی‌کند. نه این که اصلاً عقل ندارد و مجنون است خب اگر به این معنا هم بگیریم به اولویت دلالت می‌کند. بنابراین یک قضیه‌ی منفصله‌ی مانعة الخلوّی این‌‌جا هست که إمّا معنا این است و إمّا معنا آن است و علی کلا التقدیرین یدلّ بر اشتراط عقل. این اشکال اول و پاسخی که می‌شود داد.

اشکال دوم این است که این روایت از نظر سند مشکل دارد. چون نقل کافی مشتمل بر سهل بن زیاد است و «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ عَبْدِ الْکَرِیمِ عَنِ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام» سهل بن زیاد همان‌طور که بارها گفته شده است امرهُ مشکلٌ جداً، چون هم تضعیف‌های حسابی دارد از قِبل رجالیون قدماء و هم توثیق دارد و هم ما می‌بینیم بزرگانی کثرت نقل از او دارند مثل خود محمد بن یعقوب کلینی در کافی که دو هزار و خرده‌ای شاید روایت از سهل بن زیاد ایشان دارد. ولکن بالاخره کثرت روایات این بزرگان لو دلّ علی شیء، که دلالت بکند بر این که پیش این‌ها موثِق بوده معتمدٌ علیه بوده خیلی خب این تعارض می‌کند با تضعیفی که در مقام وجود دارد که عده‌ای هم تضعیف فرمودند. فلذا توثیق ایشان و تضعیف ایشان تعارض می‌کند نتیجه این می‌شود که حالُهُ مجهولٌ عندنا، برای ما حجتی بر طرفین مسئله ندارد.

این روایت در استبصار هم نقل شده است. در آن‌جا به جای عبد الکریم عن الحلبی، در آن‌جا عبد الملک بن عمر عن الحلبی هست، عبد الملک بن عمر، ولی ظاهراً نقل استبصار اشتباه باشد به قرینه‌ی این که همین شیخ روایت را که در تهذیب که نقل فرموده عبد الکریم بن عمرو نقل فرموده و همان که... تهذیب در حقیقت روشن‌گر عبدالکریم هم هست که این عبد الکریم را از ابهام خارج می‌کند ولو در کافی عبد الکریم است و پدر او ذکر نشده که کی هست اما در نقل شیخ طوسی در تهذیب عبد الکریم بن عمرو است و عبد الکریم بن عمرو، مرحوم نجاشی فرموده ثقةٌ ثقةٌ؛‌ علاوه بر این که در این سند مرویٌ عنه احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی است.

خب اگر شما بخواهید به سند نگاه کنید سند ممکن است از رهگذر سهل بن زیاد مشکل داشته باشد اما علی ما قوّیناهُ که آن‌چه که در کافی شریف نقل شده است ولو سند آن ضعیف باشد مورد شهادت کلینی به صدور عن الامام علیه السلام هست و این شهادت چون محتملُ الحس و الحدس هست حجت است بنابراین از نظر این مبنا این روایت مشکل سندی نخواهد داشت. فتحصّل که این روایت از نظر سند قابل اعتماد است علی هذا المبنا، از نظر دلالت هم اولاً می‌گوییم ظاهر الذاهب العقل، همان معنای عرفی آن هست که اصالة الحقیقه هم آن را اقتضاء می‌کند. اگر از این هم رفع ید بکنیم حداقل مردد می‌شود بین این معنای عرفی و آن معنای آخر محتمل، علی یک تقدیر دلالت دارد بالمطابقه و علی یک تقدیر دلالت دارد بالأولویه العرفیه بل العقلیه، بنابراین به این روایت می‌شود استناد کرد برای اثبات اشتراط عقل. این یک روایت.

س: حاج آقا احتمال ندارد که مراد از جواز بیع یعنی کسی آن زن ذاهبة العقل را بخواهد بفروشد این‌جوری سؤال داشته؟

ج: هبتها و صدقتها.

س: ؟؟؟

ج: خب چه اشکال دارد خب هبه کند به یک کسی.

س: ؟؟؟

ج: این خلاف ظاهر است این دیگر که بگوید ... یعنی آن موهوبه، آن زن موهوبه است، موصی بها هست نمی‌دانم مبیع است این که نیست می‌گوید آیا ...

س: احتمالش هست دیگر.

ج: احتمالش هم نیست. یعنی ...

س: به جای مرأة باید می‌گفت جاریه.

ج: نه حال ایشان می‌خواهد بگوید که سؤال می‌کند که یک زن دیوانه را می‌شود فروخت؟ یا ... اولاً مرأة گفته شاید ایشان نظرشان این هست مرأة گفته، مرأة که معنای آن جاریه، کنیز نیست.

س: ؟؟؟

ج: نه نیست بعد هم در آن روایت شریفه، یک روایت دیگر برای شما بخوانم که این روایت در من لایحضره الفقیه شاید باشد «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ طَلَاقِ الْمَعْتُوهِ الزَّائِلِ الْعَقْلِ أَ یَجُوزُ فَقَالَ لَا وَ عَنِ الْمَرْأَةِ إِذَا کَانَتْ کَذَلِکَ یَجُوزُ بَیْعُهَا وَ صَدَقَتُهَا» که این‌جا بیعُها یعنی مبیع واقع شدن آن، که ظاهر یجوز یعنی نافذ است بیع آن مرأة، یعنی بیع نمودن آن مرأة، یعنی خودش فاعلش است ظاهرش این است که بیع اضافه‌ی به فاعلش شده نه این که بیع این‌جا به معنای بیع دیگری این مرأه را، یک فاعلی را در این‌جا در تقدیر بگیریم.

س: یعنی ما می‌توانیم یک روایتی را قرینه‌ی یک روایت دیگر بگیریم؟

ج: نه این همان روایت است منتها این صدرش را آن‌جا ذکر نکردند.

س: توی اصول کافی روایات ضعیف هم هست دیگر، این احتمال دارد که این جزو آن روایات ضعیف باشد.

ج: چه روایت ضعیفی وجود دارد؟ شما می‌گویید ضعیف است اما کلینی شهادت داده که همه‌ی این‌ها صادر شده. حالا اگر یک‌جا شما به دلیل خارجی فهمیدید این روایت درست نیست و صادر نشده خب در آن مورد، دست از فرمایش کلینی برمی‌داریم و می‌فهمیم این‌جا اشتباه کرده اما این باعث نمی‌شود که دست از حرف‌های دیگر او هم برداریم. اگر مثلاً یک نفر گفت آقا این صد نفر عادل هستند بعد ما فهمیدیم که یک نفر از آن‌ها عادل نیست یا معارض پیدا کرد خب دست از همان برمی‌داریم، نه این که دست از بقیه هم برداریم. ایشان شهادت داده فرموده تمام این روایاتی که من در کتاب کافی برای شما نقل می‌کنم صادرٌ من المعصوم است. ایشان این‌جور شهادتی داده و این شهادت چون همان‌طور که گفتیم محتمل الحس و الحدس است نأخذ به و لیس لأحدٍ التشکیک فی ما یرویه ثقاتنا هم ممکن است ما بگوییم که مفاد آن این است که حق نداری تشکیک کنید وقتی ثقاتنا که کلینی هم من ثقات الائمه علیهم السلام است. دارند می‌گوید این از امام است شما حق ندارید تشکیک بکنید مگر دلیل بر خلاف یک‌جا پیدا بشود خب بله.

س: این دلیل کدام قول شد؟

ج: این دلیل اشتراط شد.

س: کدام قول؟ مطلق یا ؟؟؟

ج: بله اما حالا کدام، این ظاهرش اطلاق دارد حضرت فرمودند.... به اذن پدرش باشد به اذن ولی او باشد نباشد اطلاق دارد. پس می‌شود قول اول.

روایت دیگری که ممکن است به آن استدلال بشود برای این مدعا.

س: ؟؟؟

ج: بله چون سائل سؤال کرده و قید خاصی را نیاورده امام هم مطلقاً فرمودند که جایز نیست.

س: ؟؟؟

ج: نه برای این که سائل که مطلق سؤال کرده امام هم مطلق جواب داده.

س: سائل سؤال کرده از بیع زنی که ذاهب العقل است می‌گوید ؟؟؟

ج: کلامش اطلاق دارد. علاوه بر این که ترک استفصال هم اگر بگوییم این‌جا می‌آید امام نپرسیدند به اذن ولی او هست یا نه؟ اشراف ولی هست یا نه؟ امام ترک استفصال فرمودند از رهگذر ترک استفصال.

س: ؟؟؟

ج: می‌دانم سؤال از معتوه پرسیده ولی نگفته که این معتوه به اذن ولی خودش نبوده است. بنابراین امام هر دو احتمال را که می‌دهند. اگر فرق می‌کند به اذن ولی باشد یا نباشد امام در مقام جواب باید تفصیل بدهند. این که تفصیل ندادند استفصال هم نفرمودند بنابراین مطلق می‌شود.

روایت دیگر، روایتی است که باز صاحب وسائل در باب چهل و پنج از کتاب الوصایا حدیث پنجم نقل فرموده به این شکل «و باسناده عن ابن ابی عمیر» به اسنادهِ ضمیر بر می‌گردد به محمد بن علی بن بابویه که صدوق باشد که در روایات قبل بوده «و باسناده (محمد بن علی بن بابویه) عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُثَنَّى بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ یَتِیمٍ قَدْ قَرَأَ الْقُرْآنَ وَ لَیْسَ بِعَقْلِهِ بَأْسٌ وَ لَهُ مَالٌ عَلَى یَدِ رَجُلٍ» در خود مصادر معمولاً یَدَی هست علی یدی رجلٍ، «فَأَرَادَ الَّذِی عِنْدَهُ الْمَالُ أَنْ یَعْمَلَ بِهِ مُضَارَبَةً فَأَذِنَ لَهُ الْغُلَامُ» این غلام پولی داشت مالی داشت به دست شخصی که این شخص یتیم است اما ممیّز است چون قد قرأ القرآن و به قول این آقا لیس بعقله بأس، حالا این کسی که این پول این غلام دستش هست می‌خواهد مضاربه کند یک درآمدی داشته باشد هم خودش یک بهره‌ای ببرد هم به این غلام بهره‌ای برسد از راکد بودن مال، مال را بیرون بیاورد «فأذن له الغلام فَقَالَ لَا یَصْلُحُ لَهُ أَنْ یُعْمَلَ بِهِ حَتَّى یَحْتَلِمَ» حضرت فرمودند نه، با این مال نمی‌تواند معامله انجام بدهد تا این که او بالغ بشود حتی یحتلم کنایه‌ی از بلوغ است. «حتی یحتلم وَ یُدْفَعَ إِلَیْهِ مَالُهُ» بعد حضرت فرمود طبق این نقل «قَالَ وَ إِنِ احْتَلَمَ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ عَقْلٌ لَمْ یُدْفَعْ إِلَیْهِ شَیْ‏ءٌ أَبَداً» گفتیم تا بالغ بشود و به او بدهد بعد حضرت می‌فرماید به تو بگویم اگر بالغ هم شد ولی لیس له عقل، لم یُدفع الیه شیء ابدا.

خب به این روایت مبارکه هم به دو تقریب ممکن است استدلال بشود؛ هم به صدر و هم به ذیل. أمّا الصدر، راوی یعنی سائل عرض کرد و لیس بعقله بأس، معلوم می‌شود در ذهن سائل مرتکز بوده که اگر فی عقله بأسٌ باشد این به معاملاته بأسٌ، نمی‌تواند اذن بدهد، نمی‌تواند طرف معامله واقع بشود، طرف مضاربه واقع بشود، نمی‌تواند وکالت بدهد و سایر کارهای معاملی. پس در ذهن او این است که فلذا قید می‌کند که آقا لیس بعقله بأس، پس توی ذهن او این است که اگر بعقله بأس بود بله می‌دانستند اشکال دارد اما لیس بعقله بأس، فقط این است که بالغ نیست امام علیه السلام این ما ارتکز فی ذهن السائل را ردع نفرمود بل أقرّهُ علی مرتکزه، بنابراین از این باب می‌فهمیم که این مسئله درست است که اگر شخص عاقل نباشد بنابراین معاملاتش نفوذ ندارد، توکیلش نفوذ ندارد، معامله بخواهد بکند به نحو مضاربه نفوذ ندارد و هکذا بقیه‌ی معاملات. این استدلال به صدر ...

س: ؟؟؟

ج: در احکام شرعیه بله دیگر.

س: ؟؟؟

ج: نه این که این‌جوری می‌گوییم بله می‌گوییم یعنی اگر ذیل نبود به صدر می‌شد.

و اما به ذیل هم به این شکل استدلال می‌َشود که حضرت فرمود «وَ إِنِ احْتَلَمَ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ عَقْلٌ لَمْ یُدْفَعْ إِلَیْهِ شَیْ‏ءٌ» ظاهر فهم عرفی از ذیل این است که حضرت می‌خواهند بفرمایند که اگر عقل نداشت و لم یکن له عقل، این اموالش در اختیارش گذاشته نمی‌شود. خب فهم عرفی این است که چون صلاحیت برای معاملات و تصرف ندارد و تصرفات او نافذ نیست و الا چرا در اختیار او گذاشته نمی‌شود. این که حضرت فرمود اگر محتلم هم بشود یعنی بالغ بشود و عقل نداشته باشد اموالش در اختیار او گذاشته نمی‌َشو،د هیچ چیزی از اموالش، نه صغیر، نه کبیر، نه کم و نه زیاد، هیچ‌ چیزی از اموالش در اختیارش گذاشته نمی‌َشود این متفاهم عرفی از این کلام مبارک ایناهست که این صلاحیت ندارد برای تصرف در اموال خودش، چون صلاحیت ندارد و تصرفات او نافذ نیست، از این جهت در اختیارش گذاشته نمی‌شود. نه این که صلاحیت دارد و معاملاتش درست است اما در عین حال می‌گوییم که حکم تکلیفی داریم می‌کنیم می‌گوییم در اختیارش نگذاریم. نه ظاهر این است که در این موارد این‌جور نیست که فقط حکم تکلیفی باشد ظاهر این هست که چون آن صلاحیت و اهلیت ندارد این هم تقریب دوم برای استدلال به ذیل حدیث شریف.

خب در استدلال به این روایت شریفه.... بعد صاحب وسائل البته می‌فرماید «و رواه الکلینی» سندی ذکر می‌کند باز و رواه الشیخ، سندی ذکر می‌کند باز رواه الکلینی به آن سند ثانی. این روایت در حقیقت اسناد مختلف دارد و راوی مباشر از امام دو نفر هستند یکی ابوبصیر و یکی هم داوود بن سرحان، این دو نفر این مطلب را از امام صادق سلام‌الله علیه نقل کردند.

مناقشه‌ی أولی که در این استدلال به این حدیث شریف شده است این است که مایظهرُ من الاصحاب محدثین و فقهاء، این است که این لیس له عقلٌ؛ لم یکن له عقلٌ، یا لیس بعقله را، این عقل را این‌جا به معنای رشد گرفتند نه به معنای قوه‌ی عاقله داشتن در مقابل مجنون، فلذا می‌بینیم که محدثین این روایت را در ذیل باب رشد نقل فرموده‌اند مثل صاحب وسائل مثلاً یا مثل شیخ طوسی در ضمن این مسائل نقل فرموده. علاوه بر این که بعضی از فقهاء تصریح به این مطلب کردند مثلاً من جمله محقق تستری قدس سره در مقابس الانوار، ایشان فرموده «و مقتضاه عدم الاعتبار بإذنه فی التصرّف فی ماله و عدمُ صحّة توکیلهِ فی المعاملة فلا یصح علی وجه المباشرة أیضاً و إن کان ممیِزاً عاقلاً بل و إن کان رشیداً کما یقتضیهِ إطلاق الخبر بل ظهورُهُ فی استعمال العقل فی الرشد سؤالاً و جواباً» هم در سؤال سائل که آمده بود لیس بعقلهِ بأس، ظاهر این بعقله این هست که یعنی بِرشده‌ِ بأس، لیس برشدهِ بأسٌ. هم امام که بعداً فرمودند که «وَ إِنِ احْتَلَمَ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ عَقْلٌ» آن‌جا هم یعنی و لم یکن له رشد، رشد با عقل تفاوت می‌‌کند رشد معنایش این است که کلاه سرش نمی‌رود در روایتی سؤال کردند آقا رشید نیست یعنی چی؟ حضرت فرمود یعنی دو تا را به جای یکی می‌دهد کلاه سرش می‌رود خب رشید نیست این معنای آن این نیست که مجنون است درست حالا هنوز به این حد نرسیده که بتواند محاسبات درست در معاملات انجام بدهد. بنابراین این‌ها فرمودند این روایت مربوط به با رشد است نه به باب عقل، مرحوم امام رضوان‌الله علیه در جلد دوم بیع صفحه‌ی 28 می‌فرمایند «و الظاهر أنّ المراد بالعقل الرشد لا مقابل الجنون» این روایت معنایش رشد است نه مقابل جنون.

عرض می‌‌کنم به این که اما آن صدر روایت که لیس بعقله بأسٌ، ظاهر متفاهم عرفی این هست که به عقل او بأسی نیست. انسان از این جمله نمی‌فهمد یعنی مجنون هم نیست. همه‌ی این‌ها، چه جنون، چه رشد نداشتن، چه سفاهت، همه‌ِی این‌ها بأس بعقل هست لیس بعقلهِ بأسٌ، انسان اعم از آن می‌فهمد. اللهم الا أن یقال که می‌فرماید لیس بعقلهِ بأسٌ، یعنی عقل را مفروض گرفته، این عقلی که وجود دارد بأس در آن نیست. مجنون لیس له عقلٌ. نه بعقلِهِ بأس نیست بنابراین ممکن است که بگوییم که چون می‌فرماید لیس بعقله بأسٌ، مثل این که می‌گویید لیس بداره عیبٌ، یعنی دار دارد اما این دار اشکالی در آن نیست. بنابراین سؤال سائل که عرض کرده خدمت امام لیس بعقلِهِ بأسٌ، یعنی مفروض گرفته عقل وجود دارد اما این‌جور نیست که این عقل ناقص باشد سفاهت در آن باشد، کارآیی درست نداشته باشد. بنابراین بعید نیست که حق در جمله‌ی اول با صاحب مقابس و امام و محدثین و فقهایی که این‌‌طور فهمیدند بگوییم که و لااقل این که ما احراز نمی‌کنیم که مقصود لیس به عقلٌ، این باشد که یعنی اصلاً عقل ندارد بلکه ظاهرش این است که عقل دارد و ...

س: ؟؟؟

ج: این که قرآن می‌خواند یعنی ممیّز هست دیگر، یعنی اینقدرها رشد دارد البته بعضی از دیوانه‌ها هم قرآن می‌خوانند. حافظه‌ی آن‌ها ...

س: ؟؟؟ این قدر حالی‌اش هست یعنی عقل دارد، رشد دارد؟؟؟

ج: پس استدلال ناتمام است دیگر، توی آن استدلال به جمله‌ی اولی این بود که لیس بعقله بأسٌ، ظاهر این هست که در ذهن سائل این بوده است که اگر به عقل او بأس باشد اشکال دارد، امام این را تقریر فرمودند. جواب این هست که بله توی ذهنش این بوده که اگر به عقلش بأس باشد اشکال دارد ولی این به عقلش بأس است یعنی رشد ندارد؟ یا به عقلش بأس است یعنی مجنون است؟ اگر معنای این که لیس بعقلهِ بأسٌ، این باشد که یعنی مجنون است استدلال درست است. اگر اعم هم باشد استدلال درست است. اما اگر مقصود لیس بعقله بأسٌ این است که رشد ندارد عقل را دارد اما رشد ندارد این دیگر استدلال ناتمام است.

س: این‌جا بالاولویه درست نمی‌شود؟

ج: حالا آن را عرض می‌کنم نه.

س: استاد می‌گوید رشد هم دارد؟

ج: نه رشد ... می‌گوید رشد دارد دیگر بله، دارد می‌گوید رشد دارد پس توی ذهنش این است که اگر رشد نداشت اشکال دارد.

س: ؟؟؟

ج: شما با ما موافق هستید. بله همین را داریم می‌گوییم. پس سائل دارد می‌گوید چی؟ سائل می‌گوید آقا رشد دارد یعنی توی ذهنش این است که اگر رشد نداشت قبول داشتم سؤال نمی‌کردم خودم می‌دانستم پس این از ادله‌ی اشتراط رشد می‌شود نه از ادله‌ی اشتراط عقل بشود.

بنابراین به صدر حدیث نمی‌شود استدلال کرد منتها به این بیانی که عرض کردیم. این که امام فرمودند ظاهرش رشد در مقابل جنون است علت آن را بیان نفرمودند یا مرحوم صاحب مقابیس که فرموده است علت آن را بیان نفرمودند علتی که عرض کردیم این هست که چون می‌گوید لیس بعقله بأسٌ، ظاهر این است که سالبه‌ی به انتفاء موضوع نیست بلکه سالبه‌ی بإنتفاء محمول است یعنی عقل وجود دارد چون ظاهر قضایای سالبه، سالبه‌ی به إنتفاء محمول است نه موضوع. عقل وجود دارد اما این عقل موجود لیس به بأس، نه این که بخواهد بگوید در جایی که اصلاً عقل نداشته باشد بنابراین به صدر حدیث ممکن بگوییم نمی‌توانیم استدلال بکنیم اما ذیل ببینیم می‌شود یا نه؟ فردا ان شاء‌الله.

و صلی الله علی محمد و آل محمد.

 

Load ListContent Error

اوقات شرعي

آمار سايت
بازديد آنلاین: 30
بازديد روز: 151
بازديد دیروز: 2080
كاربران ثبت شده امروز: 0
كل كاربران: 0
بازديد ماه جاری: 75106
كل بازديد كنندگان: 1205850