wait لطفا صبر کنید
04 اسفند 1397 - 17 جمادی‌الثانی 1440
NotCache List Paramters: 1&0&0!Model&55 Name List:الگوي جستجو تك جستجو پیشرفته
صفحه اصلی » دروس » الفائق فی الاصول » الباب الاول: السیر العقلائیة » الفصل الرابع: ما یشترط فی الرادع عن السیرة کما و کیفا
72

49

-

يكشنبه

-

1397/10/23

 

 

الفصل الرابع: ما یشترط فی الرادع عن السیرة کمّاً و کیفاً «متن اولیه»

«متن اولیه» (متن موجود نظارت پژوهشگر بر آن اعمال نشده است)

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا محمد و آله الطیّبین الطاهرین المعصومین، لاسیّما بقیۀ الله فی الأرضین اروحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف

در صفحه 87 گفته شد: «و قد ورد فی کلمات غیر واحد من العلماء دعوی انصراف الأدله غیر الصریحۀ فی الردع عمّا قامت علیه السیرۀ العقلائیۀ الراسخه»

فرمودند که ادله‌ای که صریح نیست در ردع از سیره عقلائی، اینها فرمودند که در مواردی که سیره راسخه‌ای وجود داشته باشد، آن ادله انصراف دارد از شمول نسبت به آن موارد. مثال‌هایی و مواردی برای این کلمات فقها ذکر شد تا رسیدیم به این عبارت.

در خیار غبن که اگر بایع یا مشتری متوجّه شدند که کلاه سرشان رفته است. در این موارد معمولاً سیره عقلاء چیست؟ خیار غبن است که آن مغبون حقّ به هم زدن معامله را دارد، حقّ خیار غبن دارد. این مخالف است این سیره با آیه «أوفوا بالعقود»، «أوفوا بالعقود» می‌فرماید که به همه عقد هم وفا کنید و به هم نزنید، یکی هم همین موردی است که مغبون واقع شده است. ولی مرحوم امام قدّس سرّه فرمودند این «أوفوا بالعقود» منصرف است در این مورد، یعنی چون یک سیره راسخه عقلائیه وجود دارد و یک ارتکاز عقلائی بر خیار غبن وجود دارد بنابراین «أوفوا بالعقود» در این آیه انصراف دارد از این مورد پس اینجا هم از مواردی است که با اینکه آیه یا عموم دارد بنابراینکه بگوییم جمع محلّی به الف و لام عام است، یا اطلاق دارد بنابر اینکه بگوییم جمع محلّی به الف و لام عموم ندارد و اطلاق دارد، علی‌ای حالٍ ایشان تا اینجا این مطلب را فرمودند.

«و أیضاً» و نیز علاوه بر مثال‌های قبل «إنّ خیار القبن من الأمور العقلائیۀ الرائجۀ فی عصر الشارع المقدّس (و بعد عصر شارع مقدّس نیز فی عصر المعصومین) و بعده أیضاً فی عصر الأئمّۀ المعصومین علیهم السلام» یعنی و بعد عصر شارع. عصر شارع مقدّس را کأنّ رسول خدا گرفتند. «فی عصر الشارع المقدّس» که رسول خدا باشد صلی الله علیه و آله و سلّم و بعد عصر ایشان نیز که در عصر معصومین علیهم السلام باشد. «و الأمور العقلائیۀ الرائجۀ فی سوقهم یحتاج ردّعها الی الإعلام الصریح»

می فرماید که امور عقلائی که رایج اس و دارج است و شایع است در بازار عقلاء این نیاز دارد ردع آن امور رائجه به یک اعلام صریحی، با یک عموم و اطلاق نمی‌شود چون عموم و اطلاق انصراف دارد از ...

«فلا تکفی أدلۀ لزوم البیع مثل «أوفوا بالعقود» فی الردع عن تلک السیرۀ» این نمی‌تواند آن سیره را ردع کند بلکه خودش انصراف پیدا می‌کند.

خب اینها مثال‌هایی بود که آوردیم، مثالهایی که دیروز گفتیم و مثال‌هایی که امروز اضافه کردیم.

«و أنت خبیر بأنّ هذه الأمثلۀ إنبما تکون شاهدۀ علی عدم کفایۀ الظهور العمومی أو الإطلاقی للردع، لا علی عدم کفایۀ الظهور و لو کان مختصّاً بمورد السّیرۀ»

ایشان می‌فرماید که از این کلمات علماء که گفتیم، از اینها نمی‌توانیم استفاده کنیم که این آقایان عقیده شان بر این است که اگر یک کلامی از شارع در مورد خودِ سیره وارد شد نه اطلاقش پرش آنجا را گرفت، نه، در مورد سیره وارد شد اینجا هم کفایت نمی‌کند، این مثال‌هایی که خواندیم در اینجا به اطلاق و عموم بود، پس در این مطلب دلالت نمی‌کند.

«و أنت خبیرٌ بأنب هذه الأمثلۀ إنّما تکون شاهدۀ» بر عدم کفایت ظهور عمومی یا اطلاقی برای ردع، نه بر عدم کفایت ظهور اگرچه آن ظهور مختصّ به مورد خودِ سیره باشد که یعنی اگر مثلاً یک روایتی وارد شده است در همین مثالی که امام زدند «خیار غبن» اگر فرمود «لا خیار للمغبون» دیگر اینجا می‌شود کاری بکنید؟ می‌گویید سیره را دارد ردع می‌کند. بله اگر عمومی باشد مثل «أوفوا» به همه عقدها چه مغبون باشی چه نباشی، چه عقد اجاره چه عقد صلح چه عقد ... که همه اینها را می‌گفت که می‌گویی پرش هم مورد غبن را هم دارد می‌گیرد، اینجا باعث انصراف می‌شود اما اگر در مورد آن واقع شده بود این را دیگر کلام این بزرگان دلالت نمی‌کند که آنجا هم ملتزم هستند که ما بگوییم دأب علما بر این است و اجماع علماء بر این است، نه این دلالت بر این نمی‌کند.

س: ...

ج: بله، خیارات دیگر هم همینطور است، قسمتی از خیارات دیگر هم عقلائی است مثل خیار عیب، خودِ خیار عیب هم عقلائی است که اگر معیوب است می‌تواند ردع کند.

س: ...

ج: اگر شرط کردند بله، خیار شرط عقلاء برای خودشان گذاشتند می‌گویند شرط کردم که اگر این کار را نکردی من می‌توانم معامله را به هم بزنم و آن هم قبول کرد، بله می‌تواند الزامش کند.

«و لعلّ مرادهم من لزوم صراحۀ الردع بقرینۀ ما ذکروه من الأمثلۀ» می‌گویید آقا چرا گفتند... خودِ امام الان اینجا چه گفته است؟ می‌گفتند «یحتاج ردعها الی الاعلام الصریح» این نشان می‌دهد که نه پس ظهور را حتّی اگر در مورد باشد قبول ندارد چون گفتند اعلام صریح. یا هم اینکه لعلّ نه، از این هم نمی‌شود درآورد.

«و لعلّ مرادهم من لزم صراحۀ الردع بقرینۀ ماذکروه من الأمثلۀ عدم کفایۀ الظهور العمومی أو الإطلاقی و نحوهما کالمفهومی مثلاً لا عدم کفایۀ الظهور مطلقا» تعبیر می‌کنیم و می‌گوییم که درست است که عبارتشان این است که باید صرحی باشد و ظاهر بدوی این عبارت که صریح باشد یعنی حتّی ظهوری که در مورد وارد شده باشد به درد نمی‌خورد، یعنی کأنّ روایتی وارد شده باشد که «لا خیار للمغبون» که در مورد همین سیره عقلاء است باز به درد نمی‌خورد، ظاهرش این است. اما این را می‌توان توجیه کرد که مقصودشان از صراحت این است که یعنی عموم و اطلاق نداشته باشد و الاّ آنها ملحق به صریح هستند، آنهایی که در مورد وارد شدند کأنّ ملحق به صراحت هستند، حالا فوقش هم این است که حالا اگر یک فقیه بزرگی یک جاهای بالاتری را اینطور گفته است حالا اینکه دیگر برای ما حجّت نیست، حالا ایشان ممکن است در یک جایی فقیهی اشتباه کرده باشد، ما باید ادله را ببینیم، ما: «نحن أبناء الدلیل، دلیل حیث لا یمیل» و الا ...

س: ...

ج: نه آنکه دور زده است ...

س: ...

ج: کتاب بیع، آن عبارت را نیاوردند که در کتاب بیع ایشان درباره خیارات می‌فرمایند. آن چیز دیگری است که در حاشیه یک است.

س: ...

ج: از کجا می‌گویید؟

س: ...

ج: نه، آن اطلاق است دیگر. «أن الغلام لایجوز أمره بالشّراء و البیع» اطلاق دارد.

س: ...

ج: نه دیگر، گفته است لا یصحّ «أنّ الغلام لا یجوز أمره بالشّراء و البیع» ولی سیره عقلائیه چون بر این است که غیر خطیره و یسیره اشکال ندارد، فلذا به آن عمل نمی‌کنیم دیگر، انصراف دارد. ... اینجا هم از آن جاهایی است که اطلاق و عموم بوده است نه در خصوص وارد شده باشد، اگر بله یک روایتی وارد بشود که «لا یجوز البیع الصّبی فی الأشیاء الیسیره» آن وقت آن در مورد سیره می‌شد و حال اینکه این عبارتی که ایشان فرموده‌اند این نیست.

س: مناقشه دوّم أخصّ از مدّعا است؟

ج: نه، مناقشه الان نیست، دارد می‌گوید کلمات فقهاء برای این بود که ما آن ضوابط را گفتیم شما نگویید به عبارت فقها که مراجعه می‌کنیم غیر از حرف شما است، می‌گوید نه، عبارت‌های آنها درست است که اینها هست اما می‌شود اینطور توجیه کرد حرف آنها را.

«فتحصّل: أنّ دعوی عدم انعقاد الظهور فی دلیل الردع بالنسبۀ الی مورد السیرۀ المصادمۀ له إنّما تتمّ فیما إذا کانت السیرۀ بمنزلۀ القرینۀ المتّصلۀ بدلیل الردع»

خب به دست آمد از آنچه که در این بحث گفته شد، اینکه ادّعای عدم انعقاد ظهور، نه عدم حجّیت، عدم انعقاد اصل ظهور در دلیل ردع بالنّسبه به مورد سیره‌ای که مخالف با آن ظهور است، این در کجا است؟ عدم انعقاد ظهور در کجاست؟ «إنما تتمّ این دعوا» در جایی که سیره به منزله قرینه متّصله به دلیل ردع باشد. این سیره به منزله غرینه متّصله باشد. کجا است که به منزله قرینه متّصله است؟ «و هذا (اینکه به منزله قرینه متّصله باشد) یتحقق فی موردین» اینها تکرار ما سبق است که در حصیله بحث می‌گوییم.

«أحدهما: ما إذا کانت السیرۀ شدیدۀ الرسوخ فی أذهان العقلاء بحیث یستنکر خلافها عندهم» مواردی که سیره دو خصوصیت داشته باشد، مورد اوّلش اینجا است. دو خصوصیّت سیره داشته باشد: 1- اوّلاً سیره راسخه باشد و شدیدۀ الرّسوخ باشد 2- اینکه خلافش مستهجن باشد نزدشان، چون دیروز گفتیم که بعضی وقت‌ها راسخه است و خلافش مستنکر نیست، نه، خلافش هم مستنکر باشد. مثل همین خیار غبن، راسخه است، اگر کسی هم بگوید مغبون خیار ندارد می‌گوید این چه ظلمی است به او می‌کنید؟ کلاه سرش گذاشته‌اند چند برابر قیمت به او داده‌اند حقّ به هم زدن معامله را نداشته باشد؟ اصلاً مستنکر است که شارع بگوید خیار غبن ندارد.

پس از این طرف خودی خیار غبن و اینکه حقّ به هم زدن معامله را مغبون دارد، این. اما کجا است اینکه خیلی راسخ است و استنکار دارد هم اینجا هم در انحصار؟ آن جایی است که واقعاً جاهل باشد، اما آنجایی که شاک است که این به قیمت می‌دهد یا نمی‌دهد؟ حدس هم می‌زده که شاید دارد خیلی کلاه سرش می‌گذارد، می‌توانسته برود بپرسد اما نرفته است بپرسد، اینجا هم آیا عقلاء می‌گویند خیار غبن داریم؟ می‌گویند می‌خواستی حواست را جمع کنی، تو که غافل نبودی، تو که جاهل نبود. اینجا رسوخش به آن اندازه نیست اگر هم باشد. اینجا هم اگر شارع بگوید نه، آدمی که متوجّه بوده است و خودش تساهل کرده است این خیار غبن ندارد، می‌خواستید تساهل نکنید، استنکار ندارد. آن کجا است که استنکار دارد؟ آن جایی است که اصلاً این در ذهنش نمی‌آمده که خیال می‌کرده که قیمت همین است این همین است و آن چند برابر قیمت دارد ... یک بنده خدایی از پاکستان آمده است اینجا یک شیشه عطر می‌خواهد بخرد آن شیشه عطر مثلاً پانزده تومان است به او می‌گوید یک میلیون و نیم، دارد با او صد برابر و هزار برابر واقعاً فروخته‌اند بعضی ها.

«ما خودمان یک وقتی اصفهان می‌رفتیم یکی از همین‌هایی که ابزار می‌فروشد، ماشین رفت بنزین بزند، این ابزار فروشه آمد، گفتیم مثلاً چقدر می‌فروشی گفت یازده هزار تومان، آن‌هایی که در ماشین بودند وارد بودند و خلاصه 2500 از او خریدند، این 2500 او باز سود می‌کرد، نه اینکه ضرر کرد، 2500 تومان هم که فروخت شاید 500-600 تومان سود می‌کرد»

خب این آدمی که اینجا که اصلاً ... حالا بنده آخوند هستم و اصلاً سر از این کارها در نمی‌آورم و می‌گوید یازده هزار، خیال می‌کنم واقعاً همین است، حالا بعد من بفهمم که چند برابر قیمت داده است و اینجا شارع بگوید حقّ الخیار نداری استنکار عرفی دارد، اما یک کسی که از این چیزها سر در می‌آورد و می‌داند چنین حرف‌هایی هست، می‌گوید از آن طرف بپرس، از یک طرف دیگر بپرس، تساهل نکن، اگر تساهل کردی شارع می‌گوید خیار غبن نداری، چه استنکاری دارد؟

پس اینکه سیره بخواهد مانع از انعقاد ظهور بشود دو شرط دارد: یکی اینکه سیره راسخه باشد، دو اینکه خلافش مستنکر باشد. این مورد اوّل.

«ما إذا کانت السیرۀ شدیدۀ الرسوخ (در اذهان عقلاء به گونه‌ای که) یستنکر خلافش عند السیره حینئذٍ تمنع عن انعقاد الظهور فی دلیل الردع بالنسبۀ الی موردها و لو کان الظهور مختصّاً بمورد السیره» اگرچه آن ظهور مختصّ به مورد سیره باشد. اگر اینچنین شد که رسوخ شدید دارد و خلافش هم مستنکر است همه جا ظهور را خراب می‌کند، چه ظهور اطلاقی، چه ظهور عمومی و چه ظهور دلیلی که مختص به مورد باشد. حالا اگر مختص به مورد است و قابل تأویل به معنای دیگر است ممکن است، اگر قابل تأویل به مورد دیگری نیست، به معنای دیگری نیست احتمال پیدا می‌کند، همینطور آنهایی که دیروز گفتیم.

س: ...

ج: در همان عصر هم مجمل می‌شود و می‌روند خدمت امام و می‌گویند کلام شما را نفهمیدیم، چه می‌خواهید بفرمایید. بله چه اشکالی دارد.

س: ...

ج: قرآن هم مجمل دارد، متشابهات خودش فرموده است فکیف بکلام ائمه، اشکال ندارد.

س: ...

ج: نه مبین هستند بله اما کلام مجمل هم ممکن است بفرمایند، باید برویم از آنها سؤال کنیم که این مجمل شد، ما نفهمیدیم، یا راوی که از شما نقل کرده است یک طوری نقل کرده است که ما نمی‌فهمیم آیا همین است مقصودتان؟ چیز دیگری مقصودتان است؟ بله بوده است دیگر اتّفاقاً مثال در روایات هم وجود دارد که آمده‌اند سؤال کرده اند، هم از آیات سؤال کرده اند، هم از خودِ ائمه، حضرت فرموده‌اند که مقصود من این بوده است آن نبوده است.

س: ...

ج: نه، قبلاً گذشت که در مواردی که برای آنها فرموده‌اند این لزومی ندارد، اگر سیره معاصره باشد. گفتند در سیره معاصره شاید آنها برای ما نقل نکردند، ائمه برای آنها بیان فرمودند، البته یک مواردی چرا. جا به جا باید فقیه اینها را ملاحظه کند، مورد به مورد را ملاحظه کند که اینجا از آن جاهایی است که اگر بود باید به ما می‌رسید حتماً و امثال این.

س: ...

ج: بله، ممکن است، قابل تصوّر است که خلافش مستنکر باشد، ولی هنوز سیره آنچنانی نشده است. بعضی چیزها هست که هنوز سیره آنطوری نشده است اما خلافش ممکن است، به این معنا که اگر به عقلاء عرضه بشود استنکار می‌کنند.

س: ...

ج: نه، اینجا می‌گوید شرطش این است که این دو را داشته باشد.

«ثانیهما» مورد دوّم «ما إذا کانت السیرۀ شدیدۀ الرسوخ فی أذهان العقلاء (اما) من دون أن یُتنکر خلافها عندهم» اینجا زور این کمتر از آن قبلی است « فإنّ السیرۀ حینئذٍ تمنع عن انعقاد الظهور فی دلیل الردع بالنسبۀ الی (مورد آن سیره، در چه صورتی؟) إذا کان الظهور بالإطلاق و العموم» فقط این باشد «بخلاف ما إذا کان مختصّاً بمورد السیرۀ» اگر خلافش مستنکر نیست نمی‌تواند دلیلی که در مورد سیره وارد شده است ظهورش را به هم بزند اما عموم اطلاق را به هم می‌زند.

پس عموم و اطلاق در دو جا به هم می‌خورد، اما ظهور کلامی که در مورد سیره وارد شده است در یک جا به هم می‌خورد؛ آنجا که خلافش هم مستنکر باشد.

خب این هم ضابطه مهمّی بود که ما در استنباطات از کتاب و سنّت به این نیاز داریم که فقیه باید به این توجّه کند.

«الظّهور المفهومی: ثمّ لا یخفی عدم الفرق فیما ذکرنا من انحصار مورد کون السیرۀ بمنزلۀ القرینۀ المتّصلل المانعۀ عن انعقاد الظهور فی دلیل الردع فی الموردین المتقدّمین بین الظهور المنطوقی و المفهومی»

خب می‌دانید همانطور که در بحث مفاهیم ذکر شده است ما دو گونه مدلول داریم، مدلول مطابقی و مدلول مفهومی.

مدلول مفهومی آن مدلولی است که تنطّق به او نشده است، گوینده به آن تنطّق نکرده است اما در آن چیزی که تنطّق به او کرده است یک ویژگی وجود دارد که از آن گفته شده یک ناگفته‌ای هم در می‌آید. مثل اینکه گفته است اگر زید آمد اکرامش کن. چون تعلیق کرده است وجوب اکرام را بر آمدن از این می‌فهمیم که اگر نیامد لزومی ندارد، بنابراینکه مفهوم شرط را قبول کنیم. یا مفهوم تحدید؛ سؤال می‌کند سائل که آقا واجبات نماز را برای من بیان کنید، امام بیان می‌کنند و قنوت را ذکر نمی‌کنند، از این چه می‌فهمیم؟ از مفهوم تحدید می‌گوییم امام در مقام این بود که واجبات نماز را مشخّص کنند، در این مقام بودند، قنوت را در این مقام ذکر نکردند، معلوم می‌شود که این جزء واجبات نیست و الاّ منافات دارد با اینکه در این مقام بودند که همه واجبات را ذکر کنند. این را می‌گویند مفهوم تحدید و مفهوم تحدید أکثر مورداً و استفادۀً در فقه. یعنی حتّی منکرین مفهوم شرط، مفهوم وصف، مفهوم غایت خیلی جاها شما می‌بینید که به جمله شرطیه استدلال مفهوم می‌کنند، می‌گویند آقا این با اصولت منافات دارد، نه، اینجا از آن مواردی بوده است که این شرط در مقام تحدید بوده است. سؤال کرده است آقا به خبر چه کسی می‌توانم عمل کنم؟ می‌گویند اگر ثقه است عمل کن. اینجا درست است که قضیه شرطیه است اما در مقام تحدید است، این غیر از این است که مستقیماً ابتدائاً بگوید اگر ثقه است عمل کن، آنجا ممکن است بگوییم در قضیه شرطیه مفهوم ندارد، اما اینجا که گفته است به قول چه کسی می‌توانم عمل کنم؟ می‌فرماید اگر ثقه بود عمل کن، اینجا مفهوم تحدید دارد.

س: ...

ج: آنها دیگر در بحث‌های خودش است، بحث دارد که إنّما مثلاً از ادات حصر هست یا نیست، مرحوم امام قبول ندارند که إنّما از ادات حصر است. ولی مشهور است که إنّما از ادات حصر است. آنها دیگر در جای خودش باید بحث بشود، در بحث مفاهیم ...

س: ...

ج: آن چیز دیگری است، آن در مقام تحدید نیست، آن بحث آخری است که در مقام تحدید نیست، اینکه آنها را چطور می‌توان با هم جمع کرد، یکی از جمع‌هایش این است که اینها اضافی است، أفضلیّت اضافی را می‌گوید نه أفضلیّت مطلق را می‌گوید، نسبت به یک چیزهایی می‌خواهد بگوید افضل است.

حالا بحث در اینجا این است که ما ظهور منطوقی را فهمیدیم ضوابطش را. ظهور منطوقی که در مورد سیره وارد بشود ضابطه اش را فهمیدیم؛ اگر اطلاق و عموم باشد مطلاق گفتید که اگر سیره راسخه باشد موجب می‌شود که اطلاق انصراف پیدا کند و منعقد نشود، اگر راسخه‌ای که مستنکر الخلاف باشد هم عمومات، هم اطلاقات و هم ادله خاصّه‌ای که در موردش وارد شده است همه اینها باعث می‌شود که ظهور پیدا نکند، این را فهمیدیم، آیا ظهور مفهومی هم همینطور است؟ همین ضابطه در ظهور مفهومی هم هست؟ یا نه، می‌شود گفت ظهور مفهومی کارش شل تر و ضعیف تر است. هم این جاهایی که منطوق‌ها خلل پیدا می‌کنند، خلل در آن وارد می‌شود، هم آن جاهایی که سیره انقدر توانایی اینکه ظهور منطوقی را از بین ببرد ندارد، مثل سیره غیر راسخه است یا شدیدۀ الرّسوخ نیست، اینجا کارآمدی نداشت، اینجا می‌گوییم کارآمدی دارد، چرا؟ چون ظهور مفهومی خودش اصلاً ضعیف است، وقتی خودش ضعیف است یک قرینه ضعیف هم می‌تواند آن را از بین ببرد. جواب می‌دهند که نه، بالاخره ظهور است و اینجا هم اگر بخواهیم دست از مفهوم برداریم همان خصوصیّت را لازم دارد.

مثلاً در همین خیار غبن اگر یک روایتی اینطور وارد شده بود که اگر مغبون نباشید اعمال خیار نمی‌توانی بکنی، مفهومش چیست؟ اگر مغبون بودی می‌توانی. این یک مفهومی است، آیا در اینجا اگر ...

یا حالا مثال از این طرف بزنم که بهتر بشود: اگر مغبون بودی خیار داری، مفهومش چیست؟ اگر مغبون نبودی خیار نداری، جنس الخیار را نداری، مفهوم این است دیگر، یعنی اصلاً خیار نداری؛ خیار عیب هم نداری، خیار مجلس هم نداری، خیار شرط هم نداری، خیار تأخیر ثمن هم نداری و همه خیاراتی که گفته شده است، و این الان در کجا وارد شده است؟ آیا هر سیره‌ای می‌تواند این را از بین ببرد یا آن باید سیره راسخه مسروخه مسلّمه باشد؟ می‌گویند فرقی نمی‌کند، این هم اگر بخواهید دست از این مفهوم بردارید اگر به عموم و اطلاق است باید آن سیره راسخه حتماً باشد و شدیدۀ الرّسوخ باشد و اگر هم در مورد است باید مستنکر الخلاف هم باشد.

«ثمّ لا یخفی عدم الفرق فیما ذکرنا من انحصار موارد کون السیرۀ بمنزلۀ القرینۀ المتّصلۀ المانعۀ عن انعقاد الظهور فی دلیل الردع» این فی دلیل الردع متعلّق به عن انعقاد ظهور است، عن انعقاد ظهور در دلیل ردع. خب، ما ذکرنا در انحصار این در «فی الموردین المتقدّمین» فرقی بین این مطلبی که گفتیم بین الظهور المنطوقی و المفهومی نیست، «فلا وجه لدعوی الفرق بینهما (بین مفهوم و منطوق) بأن یقال مثلاً: إنّ السیرۀ الراسخۀ التی لا تکون شدیدۀ الرسوخ تمنع عن انعقاد الظهور المفهومی» بگویید که بله سیره راسخه‌ای که شدیدۀ الرسوخ نباشد درست است که آنجاها کارآمدی نداشت در منطوق، اما اینجا کارآمدی دارد و ظهور را خراب می‌کند، نه این را نمی‌شود گفت. «تمنع عن انعقاد الظهور المفهومی مع أنّها» با اینکه این سیره راسخه‌ای که شدیدۀ الرسوخ نیست «غیر مانعۀ عن انعقاد الظهور المنطوقی، من جهۀ کون» چرا بگوییم اینجا کارآمدی دارد ولی آنجا کارآمدی ندارد؟ «من جهۀ کون الظهور المفهومی أضعف عرفاً من الظهور المنطوقی» این خودش شل است پس این می‌تواند آن را بین ببرد. «فلا فرق» چرا؟ و ذلک لأنّ الوجدان العرفی قاضٍ بعدم الفرق بین الظهور المفهومی و ظهور المنطوقی فیما ذکرنا» که ظهور مفهومی هم اگر سیره راسخه باشد جلویش را می‌گیرد، راسخه شدیدۀ ... اما این نه، مولی دارد در بیانش آنها را هم از بین می‌برد، همین مثای که زدم دیگر. مثلاً گفت اگر مغبون بودی خیار داری، مفهومش این است که اگر مغبون نبودی خیار نداری. و حال اینکه یک مواردی هست که خیار داشتن آن هم راسخه مسروخه است، کجا؟ مثلاً خیار عیب، اما خیار مجلس چه؟ اما مثلاً خیار تأخیر ثمن چه؟ اینها انقدر معلوم نیست راسخ باشد که دست از مفهوم برداریم و آن مفهوم را بخواهد به هم بزند، اگر ما دلیل شرعی بر این نداشته باشیم که مفهوم را تخصیص بزنیم اینها نمی‌توانند ... به حکم این مفهوم می‌گوییم آن خیارات وجود ندارد.

س: مگر قرینه این سیره قرار بود تخصیص بزند که حالا ما بیاییم ...

ج: نه تخصیص به این معنا کالقرینۀ المتّصله حساب می‌شود و قرینه متّصله تخصیص نمی‌زند.

س: یعنی از اوّل قرار بود ظهور منعقد نشود ... در منعقد نشدن مفهوم تابع آن منطوق است، مگر می‌شود در منطوق یک ظهوری منعقد بشود و بعد در مفهوم ...

ج: به حول الله و قوته می‌شود چون منطوق راجع به قبل است، برای چیز دیگر نبود.

س: از لزوم مفهومی می‌توانیم اطلاق گیری کنیم...

ج: بله دیگر، چون ببینید اصلاً اطلاق پیدا می‌کند... حالا اینها یک بحث‌هایی دارد که در محلّ خودش که آیا آنجا اطلاق است یا چیز دیگری است اصلاً؟ چون سنخ حکم معلّق شده است. ... مفهوم می‌شود می‌گوید چه؟ می‌گوید سنخ الحکم معلّق شده است بر این شرط یا بر این وصف یا بر این امر، سنخ الحکم، وقتی سنخ الحکم معلّق شد، معلّقٌ علیه که نبود قهراً چیست؟ سنخ الحکم نیست، سنخ الحکم بخواهد نباشد به چه می‌شود؟ به اینکه هیچ فردی از حکم نباشد دیگر. پس اصلاً اطلاق اینها نیست، این مدلول عقلی است که شما وقتی می‌گویید علّت نیست معلول هم نیست، می‌گویید سنخ حکم وابسته به این است، این نباشد سنخ حکم هم نیست دیگر. کسی که می‌گوید مفهوم وجود دارد حرفش این است، آن مفهوم معروف این است دیگر که می‌گویند سنخ در آن مواردی که می‌گوییم مفهوم دارد، مثلاً قضیه شرطیه، می‌گوید سنخ مثلاً وجوب اکرام زید، سنخش به هر وجهی، سنخ یعنی به هر وجهی و به هر علّتی، تمام اینها معلّق است بر آمدنش، پس اگر نبود این سنخ وجود ندارد، سنخ وجود بخواهد وجود نداشته باشد باید وجوب به شرایط دیگر هم وجود نداشته باشد و الاّ سنخ هست.

س: کلّ خیارات را که نفی نمی‌کند.

ج: نه، خیار

س: ...

ج: می‌گوید اگر مغبون شدی، نمی‌گوید خیار غبن، می‌گوید اگر مغبون شدی خیار داری پس خیار داشتن را معلّق ... جنس الخیار را، جنس الخیار را معلّق بر چه کرده است؟ بر مغبون بودن، پس یعنی اگر غبن نبود جنس الخیار وجود ندارد، جنس الخیار بخواهد وجود نداشته باشد باید خیار مجلس هم نباشد، خیار چه هم نباشد ... و الاّ اگر به این عنوان‌ها باشد که جنس الخیار معلوم نشد که.

س: ...

ج: بله وقتی اینطور بود پس معلوم می‌شود که یک قیدی می‌خواهد بزند. این ظهور را پس چه کار می‌کند؟ معلوم می‌شود که در ناحیه منطوق یک قیدی وجود دارد که آن سنخ دایره اش کوچک می‌شود.

س: ...

ج: بله، برگشت نهایی باشد، روی این مسلک نه روی مسلک همه، روی این مسلک، چون اینها مباحثش به هم مرتبط است یک مقدار یعنی مبانی باب مفاهیم به اینجا مؤثّر است که آنجا شما چه قائل باشید، آیا مفهوم خودش یک مدلول جداگانه‌ای است و یک اطلاق و عموم جدایی دارد و غیر از منطوق است؟ یا اینکه تابع منطوق و ظلّ منطوق است و باید در آنجا تصرّف بشود تا در آن تصرّف بشود، اینها دیگر مبانی اش به آنجا بر می‌گرد.

س: ضیق منطوق ...

ج: ضیق منطوق بله به مفهوم برگشت می‌کند اما ضیق مفهوم آیا به ضیق در منطوق ایجاد می‌کند یا نمی‌کند محلّ کلام است.

س: ...

ج: نه، اصلاً ما برای خیار غبن دلیل شرعی نداریم، دلیل به معنای روایی و آیه نداریم، فقط دلیلش مگر اینکه کسی به لا ضرر و لاضرار تمسّک کند که ایشان این را هم قبول ندارد فلذا می‌گویند دلیل خیار غبن فقط سیره عقلا است.

س: ...

ج: کِی برگرداندیم؟ می‌گوییم این جمله فرضیه را اگر اینطور گفت، اگر مولی گفت اگر مغبون شدی خیار داری بنا بر اینکه مفهوم شرط را قائل باشیم مفهومش این می‌شود که اگر مغبون نشدی خیار نداری، در این صورت مفهومش این می‌شود که اگر مغبون نشدی خیار نداری، یعنی جنس الخیار برای تو وجود ندارد، جنس الخیار وجود ندارد یعنی خیار عیب هم نداری، خیار مجلس هم نداری، خیار شرط هم نداری، خیار تأخیر ثمن هم نداری و همینطور خیار تبعّض سفقه هم نداری و هرچه خیارات وجود دارد نداری. این مفهومش این می‌شود. حالا اگر این مفهوم پرش یک چیزی را گرفت که سیره راسخه عقلائیه بر آن است –که هست- یک خیاری است که سیره راسخه ... حرف سر این است که آیا این مفهوم ظهور عموم مفهوم آیا اینجا از بین می‌رود یا ظهور عموم مفهوم از بین نمی‌رود؟ می‌گویند فرقی نمی‌کند، همان شرایطی که ما برای از بین رفتن ظهور منطوقی گفتیم همان شرایط برای از بین رفتن ظهور مفهومی هم هست.

«الظّهور الإلتزامی»

س: ...

ج: نه، ظهور مفهومی البته ضعیف تر از ظهور منطوقی است.

س: ... دو تا ظهور داریم یا دوتا اطلاق داریم؟ ...

ج: دوتا ظهور داریم.

س: ...

ج: بله، ممکن است اینطور هم باشد.

خب حالا بحث‌های ظهور مفهومی هم البته مختلف است که حالا آن ظهور لفظ است، ظهور فعل است یا ظهور چیست. مرحوم آیت الله بروجردی قدّس سرّه در باب مفاهیم یک مبنای ویژه دارند ایشان، هم مرحوم والد ما نقل می‌کردند در درس ایشان، که ایشان می‌فرمودند مفاهیم ظهور لفظ نیست، ظهور فعل است نه ظهور لفظ یعنی چون قید و آوردن قید –نه خود قید- آوردن قید که کار من است، اینکه فعل من است، این آوردن قید یک دلالتی دارد نه مدلول آن قید باشد که می‌شود دلالت لفظیه. پس یک ظهور دیگری است، آن اصلاً ظهور فعل است، مفهوم ظهور فعل است منطوق ظهور لفظ است، اصلاً دو ظهور جدای از هم هستند طبق آن مبنا. آن مبنا را هم نگوییم باز دو ظهور ... و جدای از هم است.

س: ...

ج: درست است که ضعیف تر است اما انقدر هم ضعیف نیست که با یک حرف آنطوری بخواهد بلرزد، نه، نسبت به آن ضعیف تر است. گرگ نسبت به شیر ضعیف تر است اما اینطور هم نیست که هر چیزی بتواند با گرگ در بیافتد. اینجا هم به خدمت شما عرض شود که آن درست است که اقوی است و این نسبت به آن ضعیف تر است اما انقدر هم ضعیف نیست که با مجرّد اینکه یک سیره‌ای مرسوخه شدیدۀ الرّسوخ نباشد بتواند با آن در بیافتد، می‌گوید خودت اینطور گفتی، می‌گوید بله مگر من به شما نگفتم این حرف را؟ دارم رد می‌کنم کلام شما را، به همان کلام مفهومی که عبارت گفته است دارم حرف شما را رد می‌کنم.

مثلاً فرض کنید سیره عقلاء بر این است که به خبر آدم ثقه‌ای که عادل نباشد عمل می‌کنند، حالا خدا اگر بفرماید آیه نبأ «إن جائکم فاسقٌ بنبأٍ فتبیّنوا» مفهومش چیست؟ مفهومش این است که اگر فاسق نبود عمل کنید، فاسق نبود عمل کنید. سیره راسخه عقلاء این است که آدمی که فاسق نیست اما ضبطش درست نیست، فراموشی اش زیاد است عمل نمی‌کنند، حالا آیا به حساب این آیه عمل می‌کنند؟ می‌گویند نه، انصراف دارد. می‌گویند انصراف دارد و لو این فرموده است که اگر فاسق نبود عمل کنید. یک عادل شش آتشه که هیچ شبهه‌ای در ورع و عدالت و اینها نیست، اما حافظه اش خیلی چیز نیست و مِن غیر اختیارٍ قاطی می‌کند و اصلاً خودش هم متوجّه نمی‌شود که دارد قاطی می‌کند، آیا می‌توانیم به اطلاق مفهوم آیه تمسّک کنیم و بگوییم گفته است هر که عادل است عمل کن؟ یا نه، این سیره راسخه تقیید می‌کند و می‌گوید نه، اگر عادل بود عمل کن مگر اینکه حافظه اش متعارف نباشد، متعارف یعنی از نظر نقصان ...

ظهور دیگری که داریم که باز این بحث در آن پیاده می‌شود ظهور التزامی است. ما دلالت التزامی داریم دیگر که دلالت لفظ بر خارج معنا که بین این لفظ و آن خارج، -خارج یعنی لزومی باشد- دلالت التزامی محقّق می‌شود، آیا در این موارد باز در اثر سیره و ارتکاز آن ظهور التزامی از بین می‌رود یا نمی‌رود؟ این هم بحث باز مهمّی است که در فقه خیل جاها ممکن است به این مبتلا بشوید.

خب، توجّه می‌فرمایید همانطور که در منطق خواندیم و در اصول هم گفته شده است گاهی بین آن معنای خارج لازم و آن معنای لفظ لزوم بیّن بالمعنی الأخص است، گاهی لزوم بیّن بالمعنی الأعم است، گاهی لزوم غیر بیّن است. پس دلالت التزام تقسیم می‌شود به اینکه بین آن مدلول اوّلی لفظ و آن مدلول التزامی گاهی لزوم بیّن است، گاهی لزوم بیّن بالأعم است و گاهی لزوم غیر بیّن است. و همچنین گاهی این روایتی که و این کلامی که از مولی صادر شده است که دلالت التزامیه دارد باز به عموم و اطلاقش مورد سیره را شامل می‌شود و گاهی در مورد سیره است. حالا ببینیم در تمام این صوَر آیا ظهور به هم می‌خورد یا نمی‌خورد؟

«الظّهور الالتزامی: الظّهور الإلتزامی إمّا یکون بیّناً، و إمّا یکون غیر بیّن، و علی کلا التقدیرین إمّا یکون مختصّاً بمورد السیرۀ، و إمّا یعمّه بالعموم أو الإطلاق.»

خب ما سه تا گفتیم و اینها دو تا گفتند برای اینکه بیّن بالمعنی الأخص و اعم را داخل در بیّن کرده اند.

س: ...

ج: بله، از این جهت تفاوت نمی‌کند.

خب، لزوم بیّن مثل چه؟ فرض کنید که اگر گفتند می‌دانیم که زید در فلان تاریخ، در 1300 به دنیا آمده است، الان فهمیدیم که گفتند زید زنده است، لزوم بیّنش چیست؟ پس الان 97 سالش است، بین اینکه الان زنده است، کسی که 1300 به دنیا آمده است می‌داند و بین اینکه الان می‌گویند و بین اینکه الان 97 سالش است چیست؟ لزوم بیّن است، لزوم بیّن این است که به مجرّد تصوّر ملزوم لازم به ذهن می‌آید. احتیاجی به ... اگر گفتند خورشید طالع است، فوراً می‌گوییم روز است. این را می‌گوییم لزوم بیّن بالمعنی الأخص.

لزوم غیر بیّن این است که نه، شما باید لازم را تصوّر کنید، ملزوم را هم تصوّر کنید، بعد اقامه برهان کنید بعد از اینکه اقامه دلیل و برهان کردید ممکن است تصدیق کنید، این لزوم هست اما غیر بیّن است.

لزوم بیّن بالمعنی الأعم چیست؟ این است که مجرّد آمدن یک طرف ذهن را به طرف دیگر منتقل نمی‌کند. باید این طرف را تصوّر کنید، آن طرف را هم تصوّر کنید بعد از اینکه دو طرف را تصوّر کنید تصدیق به ملازمه و لزوم می‌کنید.

پس در بیّن بالمعنی الأخص آنچنان ملازمه شدید است که به مجرّدی که ذهنت به یک طرف توجّه کرد آن طرف می‌آید در ذهن.

س: ...

ج: هر علّت و معلولی هم نه، اینطور نیست.

به مجرّد، مثل اینکه تا طلوع شمس را تصوّر کردی و تصدیق کردی تصوّر و تصدیق این روز بودن هست، تا تصوّر کردی که روز است اینکه خورشید طالع است ... این را می‌گویند لزوم بیّن بالمعنی الأخص.

اما لزوم بیّن بالمعنی الأعم این است که نه، باید آن را تصوّر کنی، تا آن را تصوّر کردی این ممکن است به ذهن نیاید. شاید این مثالی که زدیم کسی بگوید مثلاً: اگر گفتید آقا ... الان 97 است، پس این الان نوه دارد؟ باید این را فکر کنیم، آن را هم فکر کنیم، که این این است، معمولاً هم آدم‌ها اینجا ملازمه عادیه است با اینکه پس این حتماً ازدواج کرده است، پس فرزند دار شده است، پس این فرزند هم در این مدّت طولانی آن هم ازدواج کرده است، پس آنها هم فرزند دارند پس این باید نوه داشته باشد. این را باید تصوّر کنید، آن را باید تصوّر کنید، یک سنجشی بکنید و بعد بگویید بله.

گاهی هست کهاز این هم خفی تر است؛ مثلاً در بحث مقدّمه واجب بعضی می‌گفتند لزوم دارد، بیّن بالمعنی الأعم است که آیا بین اینکه اگر ذی المقدّمه را واجب کردند مقدّمه را هم باید واجب کنند؟ شاید کسی بگوید نه. اگر کسی می‌خواهد ادّعا کند و برهان بر آن اقامه کند این می‌شود لزوم بیّن بالمعنی الأعم، یا اصلاً می‌شود لزوم غیر بیّن. یعنی این بیّن نیست و باید استدلال کرد، باید تفکّر کرد، باید تأمّل کرد تا بتوانیم تصدیق کنیم.

حالا این تفسیر اینها بود اما مطلبش را ان شاء الله می‌گذاریم برای فردا.

و صلی الله علی سیّدنا محمّدٍ و آله الطاهرین.

Load ListContent Error

اوقات شرعي

آمار سايت
بازديد آنلاین: 82
بازديد روز: 89
بازديد دیروز: 295
كاربران ثبت شده امروز: 0
كل كاربران: 0
بازديد ماه جاری: 1727
كل بازديد كنندگان: 834075